تبليغاتX

باران

باران

سلام ای مهربون

 به وبلاگم خوش اومدی اینجا پره از حرفهای دلم برای تو.

 می نویسم به این امید که شاید یه روز مثل امروز به خلوتگاه دلم بیای و از راز دلم باخبر شی.


 

 

 اگر خواستید پروردگارتان را بشناسید،

 پس به حل معماها روی نیاوردید،

 بلکه به پیرامون خود بنگرید،

 خواهید دید که او با کودکان شما در حال بازی است.

 و به آسمان گسترده نظر فرا دارید،

 می بینید که او در میان ابرها راه می رود و دستانش را در آذرخش دراز می کند و با

 باران به زمین فرود می آید.

 نیک اندیشه کنید آنگاه پروردگارتان را خواهید دید که در گلها لبخند می زند،

 سپس بر می خیزد و دستهایش را در درختان تکان می دهد....

                                                                                    جبران خلیل جبران

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت0:20توسط رویا | |

               مهم نيست که خسته ام...
                                                    مهم اينه که باد، بارون، آسمون مال منه ...
              مهم نيست که غمگينم...
                                                    مهم اينه که الان پر از تجربه ام ...
             مهم نيست که يدونه غصه دارم...
                                                    مهم اينه که يه عالمه بهانه دارم براي لبخند زدن...
             مهم نيست دلم شکسته...
                                                    مهم اينه که خدا درون دلهاي شکسته ست...
             مهم نیست که شکست خوردم...
                                                    مهم اینه که حالا آماده ی موفقیتم ...

کسی  که کوه را جابجا کرد

ابتدا از سنگریزه های جلوی پاهاش شروع کرد

نه از تخته سنگ بالای قله!

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت0:7توسط رویا | |

سلام به همه شما دوستای خوبم. حالتون خوبه؟ بعد از ۴ماه دوری از همتون امروز اومدم تا بهتون بگم که دلم واستون خیلی تنگ شده. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد . تلخ و شیرین. شاد و غمگین. اما الان فقط همین مهمه که کنار شمام. اومدم بگم این وبلاگ دیگه هیچ وقت بسته نمیشه.

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت23:38توسط رویا | |

                                                             

روزی عارفی با دو تن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی سفر بسیاری از مردان بدون همسرانشان سفر می کردند. و وقتی به استراحتگاه می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک عارف و شاگردانش دو مرد بودند که یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد و دیگری از کاروان جدا نمی شد. یک روز حین پیاده روی یکی از شاگردان عارف از او درباره معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و گفت : عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را بر خودم حرام نمی کنم . همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شود با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد بنابراین من هم از هیچ یک تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق! عارف رو به شاگردش کرد و گفت : این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال کند اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این همسفر دوم ما، که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او هم خیانت نمی کند ، دارد به آن عمل می کند. بیایید از او بپرسیم چرا چون اولی پی عیاشی نمی رود؟ مرد دوم که سر به زیر و پایبند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت: به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که خوشایند محبوب است انجام دهیم بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوییم . من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود ، می تواند روزی موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روز در آن دنیا و پس از مرگ باشد ، باز هم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او، به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم.عارف سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت : دقیقا این معنای واقعی عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چه قدر از خودت مایه می گذاری و چه قدر زحمت میکشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود برگردانی ، بلکه عشق واقعی یعنی این که مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی عشق است.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت23:20توسط رویا | |

                                            

برای رفتن همیشه فرصت هست .برای آمدن دیر می شود و برای باز آمدن.

گاه می گذرد. بیا راهی بسازیم که رفتنش مسدود باشدو بیا راهی بسازیم

که آسمانش به بلندی اندیشه ی ماندن باشد .
بیا هرگز نرویم...!

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت23:56توسط رویا | |

                                               

ای خدای مهربون ، بابت تمامی نعمهات ممنونم. درسته که خیلی از نعمهات رو نمی بینم و نمی فهمم ولی بزرگترین نعمت رو به من دادی.... حق زندگی

خدا جونم من رو ببخش که هر وقت یادت می افتم یه مشکلی دارم ، شرمندم ،به تو قسم از امروز می خوام همیشه به یادت باشم و شکر نعمتهات رو بکنم ، کار سختیه ، کمکم کن

خدا جونم کمکم کن تا قبل از درخواست ، کمک کنم و قبل از اینکه دوستم داشته باشن ، من اونا رو دوست داشته باشم و قبل از اینکه من رو بفهمن ، من درکشون کنم ، سخته ، میدونم ، کمکم کن

خدا جونم ممنونم که به من اجازه زندگی کردن دادی ، مهربونم ، به اندازه تمام موجودات زنده دنیا دوستت دارم ، نه نه ، خیلی بیشتر

خدا جونم به من یاد بده که هر چی به من میدی نعمت و هر چی از من میگیری حکمت بدونم ، به خودت قسم عاشقت هستم

خدای عزیزم میدونم که بین بنده هات هیچ فرقی نمیذاری و نعمتهات رو بین همه به عدالت تقسیم می کنی ، به من نیرویی بده تا این رو بطور واقعی بفهمم تا برای بدست آوردن خواسته هام تلاشم رو بیشتر کنم

خدای خوبم من بلد نیستم تا با جمله های خوب و زیبا ازت تشکر کنم ، می خوام با همین زبونم بهت بگم مرسی از اینکه توی تمام لحظه های زندگیم یار و همراهم بودی ، مرسی از اینکه جلوی خیلی از خطاهام رو گرفتی و مرسی دوستم داری چون من رو آفریدی

ای خدای بخشنده خودم ، من گناهکارم ، آنقدر که قابل شمارش نیست ، حتی می ترسم به گذشته برگردم و مرور کنم ولی می دونم که تو بخشنده ترینی ، توبه میکنم ، همین امروز قبولم کن

خدا جون می خوام به بنده هات کمک کنم ، به همنوعم ، همانقدر که توانش رو دارم ، از همین امروز می خوام دلهایی رو شاد کنم ، تو هم دلم رو شاد نگه دار

خدا جون دلم برات خیلی تنگ شده ، من بنده خوبی نیستم ولی تو بهترین خدایی ، من عاشقت هستم ، من رو دوست داشته باش

ای خدای مهربونم من رو با یک گریه به دنیا آوردی با گریه هم از دنیا می بری ، پس به من یاد بده تا خوب زندگی کنم مثل فرشته ها روی زمین ، سخته ، کمکم کن

خدا جون از امروز درست عبادتت می کنم ، درست می خونمت ، کلمه ها رو تکرار نمی کنم بلکه از ته دل می خونمت

خدا جونم من ازت ممنونم ، با اینکه این همه بنده داری ولی باز هم من رو تنها نمی ذاری ، بخاطر افکار کودکانم من رو از خودت دور نکردی  ، کمکم کن بهتر زندگی کنم

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت15:50توسط رویا | |

                                                         

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . عارفی از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
عارف با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت2:8توسط رویا | |

                               

ديشب وقتي دعايت مي كردم
از خدا برايت طلب خير وبركت كردم
تا وقتي در راهي قدم مي گذاري
هميشه يار و ياور تو باشد
لطف او همواره با توست
وعده هايش حقيقي اند
و هنگامي كه تمام توجه مان را به او جلب مي كنيم
مي داني كه او كاملا مارا مي بيند
پس اگر پيمودن مسيري كه در آن هستي
سخت و دشوار به نظر آمد
فقط به ياد بياور كه من
اينجا دعايت مي كنم
وديگر همه چيز دست خداست
هر آنچه مي تواني انجام بده
براي كسي كه مي تواني
با هرآنچه در اختيار داري
وهركجا كه هستي

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت1:34توسط رویا | |

                                                               

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى واردقهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد.
بعد پرسيد : بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ۳۵سنت
پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت20:23توسط رویا | |

                                                                                                                                       

مرد جوان در آستانۀ پایان تحصیلات دانشگاهی بود. چند ماهی می شد که چشمش به دنبال یک اتومبیل اسپورت داخل نمایشگاه بود و می دانست که پدرش از عهدۀ خرید آن بر می آید. مرد جوان همۀ آنچه را م خواست به پدرش گفت.

روز پایان تحصیلی اندک اندک از راه می رسید. مرد جوان منتظر بود نشانه هایی از تمایل پدرش را نسبت به خرید اتومبیل ببیند. سرانجام، صبح روز برگزاری مراسم، پدر، پسرش را به نزد خویش فرا خواند. او گفت از داشتن چنین فرزند خوبی به خود می بالد و خیلی دوستش دارد. سپس یک جعبه را که به زیبایی آراسته شده بود، به پسرش داد. مرد جوان کمی دلسرد شد. او جعبه را باز کرد و چشمش به یک « انجیل» با جلد چرمی خورد که نام او روی آن طلاکوب شده بود. مرد جوان عصبانی شد و صدای خود را بر روی پدرش بلند کرد و گفت: « با این همه ثروتی که داری فقط یک انجیل به من می دهی؟»

سپس با عصبانیت خانه را ترک کرد و « انجیل» را هم با خودش نبرد.

سال ها گذشت و مرد جوان توانست در امر تجارت به موفقیت های زیادی دست پیدا کند. او خانه ای زیبا و خانواده ای خوب داشت، اما می دانست پدرش خیلی پیر است و همواره به این می اندیشید که به نزد او برود. مرد جوان از زمان پایان تحصیلات، پدرش را ندیده بود اما قبل از این که آماده رفتن شود، تلگرامی به دستش رسید که از مرگ پدر خبر می داد. او همچنین دریافت که پدرش همۀ دارایی خود را برای او به ارث گذاشته است. مرد جوان باید به سرعت به خانه پدری اش می رفت تا ترتیب کارها را می داد.

هنگامی که قدم به خانه گذاشت، ناگهان قلبش مالامال از اندوه و پشیمانی شد. او همانطور که در جست و جوی وصیت نامه پدرش بود، چشمش به همان انجیلی خورد که پس از گذشت چند سال همچنان نو مانده بود. مرد جوان در حالی که اشک می ریخت، «انجیل» را باز کرد و شروع کرد به ورق زدن. ناگاه کلیدی از پشت « انجیل» به پایین افتاد. به همراه کلید برچسبی بود که نام فروشنده اتومبیل بر روی آن نوشته شده بود، همان فروشنده ای که او سال ها قبل آرزو داشت اتومیبل اسپورت را از نمایشگاهش خریداری کند. تاریخ برچسب مربوط به روز پایان تحصیل او بود و این جمله روی آن خودنمایی می کرد: « پول آن کاملاً پرداخت شده است.»

راستی تا به حال چقدر دست رد به سینۀ خواسته ها و نیازهایمان زده ایم؟؟

فقط به خاطر این که از راهی وارد نشده اند که ما توقع داشته ایم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت0:4توسط رویا | |