تبليغاتX

باران

باران

سلام ای مهربون

 به وبلاگم خوش اومدی اینجا پره از حرفهای دلم برای تو.

 می نویسم به این امید که شاید یه روز مثل امروز به خلوتگاه دلم بیای و از راز دلم باخبر شی.


 

                            

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت... 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت :

 می آید ، من تنهاگوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا

نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم،

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .

 فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم

و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت1:9توسط رویا | |

                                            

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت

 مي کنند.

فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند.

پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد.

سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد ،

فقط 5 دلار ..

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

 جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود

که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد،

ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد : برادر کوچک من ، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط

معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است،

بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد : چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب ،

فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم،

فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ؛ "دکتر آرمسترانگ" فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي ، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم ، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود ،

 مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت : فقط 5 دلار!

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت0:44توسط رویا | |

                                                                

سلام به تو مهمون دوست داشتنی خدا

به مهمونی خوش اومدی. امیدوارم بهت خوش بگذره. اینجا همه چیز هست ازخودت خوب پذیرایی کن.

این روزا همه جا حال و هوای خاصی داره . همه دارن خودشون رو واسه مهمونی حاضر کردن . حتی آسمون!

امروز اینجا از صبح بارون شدیدی می باربد آسمون هم دلش رو از همه آلودگی ها و دودها پاک کرد. هر چی ابر سیاه داشت انداخت دور، راستی تو چی کار کردی؟ ... اهان تا یادم نرفته واسه مهمونی مانمی خواد کادو بیاری  آخر جشن به همه بخاطر حضورشون یه هدیه میدن. تو چی دوست داری؟

امسال مهمونی ما با همیشه فرق میکنه ، امسال یه جورایی یمهمون ویژه ای....... آخه خدا می دونه که امسال می خواین تو مهمونیش کولاک کنی. اون می دونه امسال وقتی مهمونی تموم بشه همه تو رو یادشونه.. ستاره مجلس ..

یادته هر سال تو مهمونی کتاب خدا رو بهمون میدادن؟ خوشحالم امسال به جای اینکه بی حوصله فقط واسه رفع تکلیف ورقش بزنی و هیچی ازش نفهمی میخوای یه صفحه بخونی  و روش خوب فکر کنی و بعد از مهمونی هم همیشه یادت بمونه

اون بچه ها یادته پارسال مامان و باباهاشون رو گم کرده بودن؟ شنیدم امسال می خوای بری سراغشون باهاشون دوست بشی و بازی کنی! این خبر راسته؟ وای خدای من فکر کن ببین چند تا بچه می خندن؟ سالن پر میشه از صداشون

یادمه یکی بود که خیلی اذیتت کرده بود ، شنیدم امسال تو مهمونی میاد و تو میخوای بری پیشش سر یه میز بشینی ، آره؟؟؟

میشه منم تو مهمونی کنارت باشم؟ آخه حالا می فهمم جرا خدا واست کارت دعوت ویژه فرستاده و مهمون افتخاریش شدی ، مطمئنم با تو تو مهمونی خیلی بهم خوش میگذره ، میخوام کنارت یه چیز یاد بگبرم تا خدا واسه من هم کارت ویژه بفرسته ، اجازه میدی فرشته کوچولوی خدا؟!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت0:50توسط رویا | |

اگر گذشته ای داری که از آن راضی نیستی ، همین حالا فراموشش کن .

 داستان تازه ای برای زندگی ات تصور کن و آن را باور کن .

 فقط به لحظاتی فکر کن که به آرزوهایت عمل کرده ای ،

 همان نیرو کمکت خواهد کرد به آنچه می خواهی برسی.

                                                                                         پائولو کوئلیو

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت23:4توسط رویا | |

                                                  

روزی روزگاری خداوند تمامی مخلوقات خود را جمع کرده بود، چون روز قسمت بود و خدا قرار بود هستی را قسمت کند.خدا به بندگان خود گفت : چیزی از من بخواهید! هر چه باشد شما را خواهم داد ... سهمتان رااز هستی خواهم داد...

خداوند خیلی بخشنده بود و هر که آمد و هر چه خواست به او داد.

یکی بالی برای پریدن می خواست ، دیگری پای دویدن ، دیگری باله برای شنا کردن و ...یکی دریا را انتخاب کردو دیگری آسمان را و ... !

تا نوبت رسید به کرم کوچکی که جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز بین و نه جثه ای بزرگ و نه پایی و نه بالی ، نه آسمان و نه دریا.تنها کمی از خودت را می خواهم . آیا کمی از خودت را به من می دهی ؟

و خدا کمی نور به او داد.نام این کرم شد کرم شب تاب !

وخدا گفت:آن که با خود نوری دارد بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشید هستی که در زیر برگی کوچک پنهان می شود!

و رو کرد به بقیه مخلوقات خود و گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست! هزاران سال است که کرم شب تاب روی دامن هستی می تابد.

حتی وقتی ستاره ای در آسمان نیست ،باز هم کرم شب تاب روشن است و می تابد.

کسی نمی داند که این همان نوری است که روزی خداوند به این کرم کوچک بخشیده است!

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت0:42توسط رویا | |

                                                                    

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است تقويم اش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود

پريشان و آشفته شد و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر رفت و تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يك روز ديگر باقي مانده است بيا و حداقل اين يك روز را زندگي كن.

او با هق هقش گفت: يك روز چه مي توانم بكنم؟

خدا گفت: هر كس كه لذت يك روز زمين را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است آنكه امروزش را در نيابد هزار سال هم به كارش نمي آيد.

آنگاه هم يك روز را در دستهايش ريخت و گفت برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند مي ترسيد راه برود مي ترسيد زندگي از لاي انگشتش بريزد. قدري ايستاد و با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را بر رويش ريخت و پاشيد آن را نوشيد زندگي را بوييد چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.

او در آن يك روز آسمان خراش بنا نكرد زميني را مالك نشد مقامي را بدست نياورد اما در همان يك روز دست به پوست درخت كشيد روي چمن خوابيد كفش دوزكي را تماشا كرد و سرش را بالا گرفت و ابر را ديد...

به آنهايي كه نمي شناخت سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت بر او سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد

او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خداوند نوشتند امروز كسي درگذشته كسي كه هزار سال زيسته بود.

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت0:11توسط رویا | |

                                                              

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به ....


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت16:29توسط رویا | |

                                                          

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.  

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت16:21توسط رویا | |

                                                       

چه دلگیر و خسته ام .......

پرده های غم در سراسر زندگی ام سایه افکنده.

 یارب چه می کنند این آدمیان که شایستگی نیابت تو را ندارند

سکوت غمگین شهر دل زخم دیده ام  را... 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت0:13توسط رویا | |

                                                                                                                                                                                                   

چه باشکوهی ای ماه وچه بی تاب

عروس آسمانی امشب

چه با غرور در حجله عشق نشسته ای

در بزمت ستاره ها خفته اند ، کسی پایکوبی نمی کند

در اوج شکوه تنهایی...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت23:31توسط رویا | |

                                           

حقیقت می تواند مدتی در حجاب تعویق و تأخیر بماند ولی همیشه جوان بوده و خود را معرفی خواهد نمود . ( گولیو )


آنگاه مردم را درست می ببینی که در بلندیهای سر به آسمان کشیده ....


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت15:40توسط رویا | |

                                                                       

خدايا ! «عقيده» مرا از دست «عقده ام» مصون دار.

خدايا ! به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارزانی دار.

خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تاپيش از شناختن درست و کامل کسي يا فکري درباره آن قضاوت نکنم.

خدايا ! خودخواهي را چندان در من بکش ، يا...


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت14:33توسط رویا | |

                              

                                       

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود  اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه...


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت11:41توسط رویا | |

                                                                 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI
و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت0:45توسط رویا | |

                                            

      

 در چين باستان يک امپراطوري بود که هنگام مرگش خواست سلطنت رو به پسرش تفويض کنه . از قضا طبق رسوم آن زمان چين يکي از شروط سلطنت ، تاهل بود و شاه که فرصت کمي داشت به فرزندش دستور داد سريع دختري رو براي ازدواج انتخاب کنه تا...


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت23:16توسط رویا | |

 

                                                                          

دیدی بعضی از سایتها فیلتر شدن؟ یه لحظه فکر کن ما هم فیلتر بشیم!

جدی میگم ...............

یه لحظه فکر کن!

یه فیلتر واسه ذهنمون که به هر چیزی فکر نکنیم

یه فیلتر واسه چشمامون که هر چیزی رو نبینیم

یه فیلتر واسه گوشمون که هر چیزی رو نشنویم

یه فیلتر واسه زبونمون که هر حرفی  رو بدون فکر نگیم

یه فیلترواسه دلمون که به هر کسی اجازه ورود ندیم

یه فیلتر واسه روحمون که انسانی متعالی شیم

وای خدای من  حتی فکرش هم قشنگه یعنی میشه؟!.......

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت1:10توسط رویا | |

 

                                                                                      

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

                                      مهدی اخوان ثالث                 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت0:47توسط رویا | |

 

                                        

 

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ي از جزیره رفتند.نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت.هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت وبه مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستها ي ا وپاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود ما نیست، نتیجه دعا ي دیگران برا ي ماست.

 حالا توبگو تو زندگیت واسه چند نفر دعا کردی؟ چند بار از خودت گذشتی واسه آرامش دیگران؟ تا کی فقط باید خودمون رو ببینیم؟ بیاین با هم دنبال رسالت گمشده خودمون باشیم! ......... راستی رسالت تو توی زندگی چیه؟

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت3:17توسط رویا | |

 باران

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت3:17توسط رویا | |

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
 
سهراب سپهری

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت2:18توسط رویا | |