سلام ای مهربون
باران
+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت3:17توسط رویا | |
بنام آنكه كلمه را آفريد و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلی را ، ساختن خانه ای در دل. و اين دل بينهايت، چه جای كوچكی بود برای دل بيتابش. او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهای سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهای گاه و بيگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه های افتاده به كلامش، به دنبال جای پای خدا باشم. اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او، حوض بی ماهيست. شايد مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن زاغچه ای كه هيچكس جدی نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه برای سبدهای پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه برای خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها … آرشيو
مهر ایران
عکس شعر عارفانه های باران دل نوشته های باران قطرات باران نیایش های باران آمار