تبليغاتX

باران

باران

سلام ای مهربون

 به وبلاگم خوش اومدی اینجا پره از حرفهای دلم برای تو.

 می نویسم به این امید که شاید یه روز مثل امروز به خلوتگاه دلم بیای و از راز دلم باخبر شی.


 

                                                               

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟

مكزيكى: مدت خيلى كمى !

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟

مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟

مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !

مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟

آمريكايى: پانزده تا بيست سال !

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟

آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت0:46توسط رویا | |

همين چند روز پيش،  پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

به او گفتم:بنشينيد. مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

-  چهل روبل .

-  نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

شما دو ماه براي من كار كرديد.

-  دو ماه و پنج روز

-  دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

 سه تعطيلي . . . پرستار از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.

-  سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.

دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ پرستار قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.

-  و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .

فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.

موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان

باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.

پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...

پرستار نجواكنان گفت: من نگرفتم.

-  امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .

-  خيلي خوب شما، شايد …

-  از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !

-  من فقط مقدار كمي گرفتم .

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.

-  ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.

-  يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .

-  به آهستگي گفت: متشكّرم!

-  جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

-  پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

-  به خاطر پول.

-  يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

-  در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

-  آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:

در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود...

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت0:40توسط رویا | |

شايد چالاک‌ترين انسان نباشم،

                شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم،

                                      شايد بهترين و زيرک‌ ترين نباشم،

                                                          اما قادرم کاري را بهتر از ديگران انجام دهم

                                       و اين کار هنر خود بودن است .

                                                                                                لئونارد نيموي

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت0:34توسط رویا | |

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینكه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله كوهی رسید. مرد خردمندی كه او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌كرد.

به جای اینكه با یك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد كه جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌كردند، اركستر كوچكی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یك میز انواع و اقسام خوراكی‌ها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختی» را برایش فاش كند. پس به او پیشنهاد كرد كه گردشی در قصر بكند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و كاری كنید كه روغن آن نریزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پایین كردن پله‌ها، در حالیكه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟»

جوان با شرمساری اعتراف كرد كه هیچ چیز ندیده، تنها فكر او این بوده كه قطرات روغنی را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به كسی اعتماد كند، مگر اینكه خانه‌ای را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان این‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حالیكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنری را كه زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و كوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را كه در نصب آثار هنری در جای مطلوب به كار رفته بود تحسین كرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف كرد.

خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ریخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختی این است كه همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كنی»

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت0:30توسط رویا | |

 

 اگر خواستید پروردگارتان را بشناسید،

 پس به حل معماها روی نیاوردید،

 بلکه به پیرامون خود بنگرید،

 خواهید دید که او با کودکان شما در حال بازی است.

 و به آسمان گسترده نظر فرا دارید،

 می بینید که او در میان ابرها راه می رود و دستانش را در آذرخش دراز می کند و با

 باران به زمین فرود می آید.

 نیک اندیشه کنید آنگاه پروردگارتان را خواهید دید که در گلها لبخند می زند،

 سپس بر می خیزد و دستهایش را در درختان تکان می دهد....

                                                                                    جبران خلیل جبران

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت0:20توسط رویا | |

                                                             

روزی عارفی با دو تن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی سفر بسیاری از مردان بدون همسرانشان سفر می کردند. و وقتی به استراحتگاه می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک عارف و شاگردانش دو مرد بودند که یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد و دیگری از کاروان جدا نمی شد. یک روز حین پیاده روی یکی از شاگردان عارف از او درباره معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و گفت : عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را بر خودم حرام نمی کنم . همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شود با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد بنابراین من هم از هیچ یک تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق! عارف رو به شاگردش کرد و گفت : این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال کند اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این همسفر دوم ما، که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او هم خیانت نمی کند ، دارد به آن عمل می کند. بیایید از او بپرسیم چرا چون اولی پی عیاشی نمی رود؟ مرد دوم که سر به زیر و پایبند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت: به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که خوشایند محبوب است انجام دهیم بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوییم . من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود ، می تواند روزی موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روز در آن دنیا و پس از مرگ باشد ، باز هم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او، به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم.عارف سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت : دقیقا این معنای واقعی عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چه قدر از خودت مایه می گذاری و چه قدر زحمت میکشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود برگردانی ، بلکه عشق واقعی یعنی این که مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی عشق است.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت23:20توسط رویا | |

                                            

برای رفتن همیشه فرصت هست .برای آمدن دیر می شود و برای باز آمدن.

گاه می گذرد. بیا راهی بسازیم که رفتنش مسدود باشدو بیا راهی بسازیم

که آسمانش به بلندی اندیشه ی ماندن باشد .
بیا هرگز نرویم...!

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت23:56توسط رویا | |

                                               

ای خدای مهربون ، بابت تمامی نعمهات ممنونم. درسته که خیلی از نعمهات رو نمی بینم و نمی فهمم ولی بزرگترین نعمت رو به من دادی.... حق زندگی

خدا جونم من رو ببخش که هر وقت یادت می افتم یه مشکلی دارم ، شرمندم ،به تو قسم از امروز می خوام همیشه به یادت باشم و شکر نعمتهات رو بکنم ، کار سختیه ، کمکم کن

خدا جونم کمکم کن تا قبل از درخواست ، کمک کنم و قبل از اینکه دوستم داشته باشن ، من اونا رو دوست داشته باشم و قبل از اینکه من رو بفهمن ، من درکشون کنم ، سخته ، میدونم ، کمکم کن

خدا جونم ممنونم که به من اجازه زندگی کردن دادی ، مهربونم ، به اندازه تمام موجودات زنده دنیا دوستت دارم ، نه نه ، خیلی بیشتر

خدا جونم به من یاد بده که هر چی به من میدی نعمت و هر چی از من میگیری حکمت بدونم ، به خودت قسم عاشقت هستم

خدای عزیزم میدونم که بین بنده هات هیچ فرقی نمیذاری و نعمتهات رو بین همه به عدالت تقسیم می کنی ، به من نیرویی بده تا این رو بطور واقعی بفهمم تا برای بدست آوردن خواسته هام تلاشم رو بیشتر کنم

خدای خوبم من بلد نیستم تا با جمله های خوب و زیبا ازت تشکر کنم ، می خوام با همین زبونم بهت بگم مرسی از اینکه توی تمام لحظه های زندگیم یار و همراهم بودی ، مرسی از اینکه جلوی خیلی از خطاهام رو گرفتی و مرسی دوستم داری چون من رو آفریدی

ای خدای بخشنده خودم ، من گناهکارم ، آنقدر که قابل شمارش نیست ، حتی می ترسم به گذشته برگردم و مرور کنم ولی می دونم که تو بخشنده ترینی ، توبه میکنم ، همین امروز قبولم کن

خدا جون می خوام به بنده هات کمک کنم ، به همنوعم ، همانقدر که توانش رو دارم ، از همین امروز می خوام دلهایی رو شاد کنم ، تو هم دلم رو شاد نگه دار

خدا جون دلم برات خیلی تنگ شده ، من بنده خوبی نیستم ولی تو بهترین خدایی ، من عاشقت هستم ، من رو دوست داشته باش

ای خدای مهربونم من رو با یک گریه به دنیا آوردی با گریه هم از دنیا می بری ، پس به من یاد بده تا خوب زندگی کنم مثل فرشته ها روی زمین ، سخته ، کمکم کن

خدا جون از امروز درست عبادتت می کنم ، درست می خونمت ، کلمه ها رو تکرار نمی کنم بلکه از ته دل می خونمت

خدا جونم من ازت ممنونم ، با اینکه این همه بنده داری ولی باز هم من رو تنها نمی ذاری ، بخاطر افکار کودکانم من رو از خودت دور نکردی  ، کمکم کن بهتر زندگی کنم

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت15:50توسط رویا | |

                                                         

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . عارفی از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
عارف با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت2:8توسط رویا | |

                               

ديشب وقتي دعايت مي كردم
از خدا برايت طلب خير وبركت كردم
تا وقتي در راهي قدم مي گذاري
هميشه يار و ياور تو باشد
لطف او همواره با توست
وعده هايش حقيقي اند
و هنگامي كه تمام توجه مان را به او جلب مي كنيم
مي داني كه او كاملا مارا مي بيند
پس اگر پيمودن مسيري كه در آن هستي
سخت و دشوار به نظر آمد
فقط به ياد بياور كه من
اينجا دعايت مي كنم
وديگر همه چيز دست خداست
هر آنچه مي تواني انجام بده
براي كسي كه مي تواني
با هرآنچه در اختيار داري
وهركجا كه هستي

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت1:34توسط رویا | |

                                                               

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى واردقهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد.
بعد پرسيد : بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ۳۵سنت
پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت20:23توسط رویا | |

                                                                                                                                       

مرد جوان در آستانۀ پایان تحصیلات دانشگاهی بود. چند ماهی می شد که چشمش به دنبال یک اتومبیل اسپورت داخل نمایشگاه بود و می دانست که پدرش از عهدۀ خرید آن بر می آید. مرد جوان همۀ آنچه را م خواست به پدرش گفت.

روز پایان تحصیلی اندک اندک از راه می رسید. مرد جوان منتظر بود نشانه هایی از تمایل پدرش را نسبت به خرید اتومبیل ببیند. سرانجام، صبح روز برگزاری مراسم، پدر، پسرش را به نزد خویش فرا خواند. او گفت از داشتن چنین فرزند خوبی به خود می بالد و خیلی دوستش دارد. سپس یک جعبه را که به زیبایی آراسته شده بود، به پسرش داد. مرد جوان کمی دلسرد شد. او جعبه را باز کرد و چشمش به یک « انجیل» با جلد چرمی خورد که نام او روی آن طلاکوب شده بود. مرد جوان عصبانی شد و صدای خود را بر روی پدرش بلند کرد و گفت: « با این همه ثروتی که داری فقط یک انجیل به من می دهی؟»

سپس با عصبانیت خانه را ترک کرد و « انجیل» را هم با خودش نبرد.

سال ها گذشت و مرد جوان توانست در امر تجارت به موفقیت های زیادی دست پیدا کند. او خانه ای زیبا و خانواده ای خوب داشت، اما می دانست پدرش خیلی پیر است و همواره به این می اندیشید که به نزد او برود. مرد جوان از زمان پایان تحصیلات، پدرش را ندیده بود اما قبل از این که آماده رفتن شود، تلگرامی به دستش رسید که از مرگ پدر خبر می داد. او همچنین دریافت که پدرش همۀ دارایی خود را برای او به ارث گذاشته است. مرد جوان باید به سرعت به خانه پدری اش می رفت تا ترتیب کارها را می داد.

هنگامی که قدم به خانه گذاشت، ناگهان قلبش مالامال از اندوه و پشیمانی شد. او همانطور که در جست و جوی وصیت نامه پدرش بود، چشمش به همان انجیلی خورد که پس از گذشت چند سال همچنان نو مانده بود. مرد جوان در حالی که اشک می ریخت، «انجیل» را باز کرد و شروع کرد به ورق زدن. ناگاه کلیدی از پشت « انجیل» به پایین افتاد. به همراه کلید برچسبی بود که نام فروشنده اتومبیل بر روی آن نوشته شده بود، همان فروشنده ای که او سال ها قبل آرزو داشت اتومیبل اسپورت را از نمایشگاهش خریداری کند. تاریخ برچسب مربوط به روز پایان تحصیل او بود و این جمله روی آن خودنمایی می کرد: « پول آن کاملاً پرداخت شده است.»

راستی تا به حال چقدر دست رد به سینۀ خواسته ها و نیازهایمان زده ایم؟؟

فقط به خاطر این که از راهی وارد نشده اند که ما توقع داشته ایم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت0:4توسط رویا | |

                                                          

ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست  روی آن بود . فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کردو نامه ی داخل آن را خواند:

"امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا"

امیلی همانطور که با دست لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فکر کرد چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:" من که چیزی باری پذیرایی ندارم !" پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط 5دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند . در راه برگشت زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت " خانم ما خانه و پولی نداریم .بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"

امیلی جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام."

مرد گفت:" بسیار خوب خانم متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد، به سرعت دنبال آنها دوید :" آقا ، خانم ، خواهش می کنم صبر کنید" وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقنی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را گشود :

"امیلی عزیز

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم

با عشق ،خدا"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت23:46توسط رویا | |

                               

خوابی دیدم  خواب دیدم که در ساحل با خدا قدم می زنم.

برپهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد .

درهر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم یکی متعلق به خودم و دیگری متعلق به خدا.

وقتی اخرین صحنه ها مقابل چشمانم برق زد. به جای پاها ی روی شن . 

 نگاه کردم متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام .

فقط یک جفت روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

این برایم واقعا ناراحت کننده بود ودرباره اش از خدا سئوال کردم:خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت.

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم وهرگز تنهایت نخواهم گذاشت.

اگر در آزمون ها ورنج هافقط یک جای پا دیدی زمانی بود که تورا در اغوشم حمل میکردم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت2:32توسط رویا | |

                                                            

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمی‌توانی روی شانه‌ی‌ من آشیانه بسازی.»

 پرنده گفت: «من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم. اما گاهی پرنده‌ها و آدم‌ها را اشتباه می‌گیرم.»

 انسان خندید و به نظرش این خنده‌دارترین اشتباه ممکن بود.

 پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید.

 پرنده گفـت: «نمی‌دانی، تو آسمان چه‌قدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخیدید.

 انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی‌دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

 پرنده گفت: «غیراز تو، پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش می‌شود.»

 پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

 آن وقت خدا بر شانه‌های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می‌آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال‌هایت را کجا جا گذاشتی؟»

 انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

 آن وقت رو به خدا کرد و گریست.

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت2:29توسط رویا | |

                                                                       

کودکان بی نوای کوفه،
آسوده بخوابید، هنوز پدر زنده است
.

ناجوانمردان نمکدان شکن،
بهراسید! حیدر کرار هنوز نفس می کشد.

مردمان کوفه!
دست بر دعا بردارید، هنوز سلطان عالم زنده است.

ابوذر، جابر!
نگریید، هنوز مولا دارید.

آسمان!
نایست، علی هنوز پای بر زمین می گذارد.

مبادا سحر گردد، که
یتیمان دوباره بی پدر می گردند.
ناجوانمردان، دوباره فتنه می کنند.
شیعه دوباره مظلوم می شود.
آسمان ...
عرش...
شانه ی جبرئیل،
می لرزد از اشک ماتم.

مبادا سحر گردد که
زینب طاقت بی پدری ندارد
حسن، بی یاور می ماند.
حسین، عطشان آب می شود.

آه دل علی ،
چشم منتظر فاطمه،
آغوش باز رسول
تپش های قلب عاشق خدا
می گویند:

سحر دیر کردی،
زودتر بیا...

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت3:11توسط رویا | |

                            

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت... 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت :

 می آید ، من تنهاگوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا

نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم،

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .

 فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم

و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت1:9توسط رویا | |

                                            

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت

 مي کنند.

فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند.

پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد.

سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد ،

فقط 5 دلار ..

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

 جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود

که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد،

ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد : برادر کوچک من ، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط

معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است،

بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد : چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب ،

فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم،

فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ؛ "دکتر آرمسترانگ" فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي ، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم ، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود ،

 مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت : فقط 5 دلار!

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت0:44توسط رویا | |

                                                                

سلام به تو مهمون دوست داشتنی خدا

به مهمونی خوش اومدی. امیدوارم بهت خوش بگذره. اینجا همه چیز هست ازخودت خوب پذیرایی کن.

این روزا همه جا حال و هوای خاصی داره . همه دارن خودشون رو واسه مهمونی حاضر کردن . حتی آسمون!

امروز اینجا از صبح بارون شدیدی می باربد آسمون هم دلش رو از همه آلودگی ها و دودها پاک کرد. هر چی ابر سیاه داشت انداخت دور، راستی تو چی کار کردی؟ ... اهان تا یادم نرفته واسه مهمونی مانمی خواد کادو بیاری  آخر جشن به همه بخاطر حضورشون یه هدیه میدن. تو چی دوست داری؟

امسال مهمونی ما با همیشه فرق میکنه ، امسال یه جورایی یمهمون ویژه ای....... آخه خدا می دونه که امسال می خواین تو مهمونیش کولاک کنی. اون می دونه امسال وقتی مهمونی تموم بشه همه تو رو یادشونه.. ستاره مجلس ..

یادته هر سال تو مهمونی کتاب خدا رو بهمون میدادن؟ خوشحالم امسال به جای اینکه بی حوصله فقط واسه رفع تکلیف ورقش بزنی و هیچی ازش نفهمی میخوای یه صفحه بخونی  و روش خوب فکر کنی و بعد از مهمونی هم همیشه یادت بمونه

اون بچه ها یادته پارسال مامان و باباهاشون رو گم کرده بودن؟ شنیدم امسال می خوای بری سراغشون باهاشون دوست بشی و بازی کنی! این خبر راسته؟ وای خدای من فکر کن ببین چند تا بچه می خندن؟ سالن پر میشه از صداشون

یادمه یکی بود که خیلی اذیتت کرده بود ، شنیدم امسال تو مهمونی میاد و تو میخوای بری پیشش سر یه میز بشینی ، آره؟؟؟

میشه منم تو مهمونی کنارت باشم؟ آخه حالا می فهمم جرا خدا واست کارت دعوت ویژه فرستاده و مهمون افتخاریش شدی ، مطمئنم با تو تو مهمونی خیلی بهم خوش میگذره ، میخوام کنارت یه چیز یاد بگبرم تا خدا واسه من هم کارت ویژه بفرسته ، اجازه میدی فرشته کوچولوی خدا؟!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت0:50توسط رویا | |

اگر گذشته ای داری که از آن راضی نیستی ، همین حالا فراموشش کن .

 داستان تازه ای برای زندگی ات تصور کن و آن را باور کن .

 فقط به لحظاتی فکر کن که به آرزوهایت عمل کرده ای ،

 همان نیرو کمکت خواهد کرد به آنچه می خواهی برسی.

                                                                                         پائولو کوئلیو

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت23:4توسط رویا | |

                                                  

روزی روزگاری خداوند تمامی مخلوقات خود را جمع کرده بود، چون روز قسمت بود و خدا قرار بود هستی را قسمت کند.خدا به بندگان خود گفت : چیزی از من بخواهید! هر چه باشد شما را خواهم داد ... سهمتان رااز هستی خواهم داد...

خداوند خیلی بخشنده بود و هر که آمد و هر چه خواست به او داد.

یکی بالی برای پریدن می خواست ، دیگری پای دویدن ، دیگری باله برای شنا کردن و ...یکی دریا را انتخاب کردو دیگری آسمان را و ... !

تا نوبت رسید به کرم کوچکی که جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز بین و نه جثه ای بزرگ و نه پایی و نه بالی ، نه آسمان و نه دریا.تنها کمی از خودت را می خواهم . آیا کمی از خودت را به من می دهی ؟

و خدا کمی نور به او داد.نام این کرم شد کرم شب تاب !

وخدا گفت:آن که با خود نوری دارد بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشید هستی که در زیر برگی کوچک پنهان می شود!

و رو کرد به بقیه مخلوقات خود و گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست! هزاران سال است که کرم شب تاب روی دامن هستی می تابد.

حتی وقتی ستاره ای در آسمان نیست ،باز هم کرم شب تاب روشن است و می تابد.

کسی نمی داند که این همان نوری است که روزی خداوند به این کرم کوچک بخشیده است!

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت0:42توسط رویا | |

                                                                    

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است تقويم اش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود

پريشان و آشفته شد و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر رفت و تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يك روز ديگر باقي مانده است بيا و حداقل اين يك روز را زندگي كن.

او با هق هقش گفت: يك روز چه مي توانم بكنم؟

خدا گفت: هر كس كه لذت يك روز زمين را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است آنكه امروزش را در نيابد هزار سال هم به كارش نمي آيد.

آنگاه هم يك روز را در دستهايش ريخت و گفت برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند مي ترسيد راه برود مي ترسيد زندگي از لاي انگشتش بريزد. قدري ايستاد و با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را بر رويش ريخت و پاشيد آن را نوشيد زندگي را بوييد چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.

او در آن يك روز آسمان خراش بنا نكرد زميني را مالك نشد مقامي را بدست نياورد اما در همان يك روز دست به پوست درخت كشيد روي چمن خوابيد كفش دوزكي را تماشا كرد و سرش را بالا گرفت و ابر را ديد...

به آنهايي كه نمي شناخت سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت بر او سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد

او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خداوند نوشتند امروز كسي درگذشته كسي كه هزار سال زيسته بود.

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت0:11توسط رویا | |

                                                              

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به ....


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت16:29توسط رویا | |

                                                          

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.  

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت16:21توسط رویا | |

                              

                                       

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود  اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه...


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت11:41توسط رویا | |

                                                                 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI
و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت0:45توسط رویا | |

                                            

      

 در چين باستان يک امپراطوري بود که هنگام مرگش خواست سلطنت رو به پسرش تفويض کنه . از قضا طبق رسوم آن زمان چين يکي از شروط سلطنت ، تاهل بود و شاه که فرصت کمي داشت به فرزندش دستور داد سريع دختري رو براي ازدواج انتخاب کنه تا...


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت23:16توسط رویا | |

 

                                                                          

دیدی بعضی از سایتها فیلتر شدن؟ یه لحظه فکر کن ما هم فیلتر بشیم!

جدی میگم ...............

یه لحظه فکر کن!

یه فیلتر واسه ذهنمون که به هر چیزی فکر نکنیم

یه فیلتر واسه چشمامون که هر چیزی رو نبینیم

یه فیلتر واسه گوشمون که هر چیزی رو نشنویم

یه فیلتر واسه زبونمون که هر حرفی  رو بدون فکر نگیم

یه فیلترواسه دلمون که به هر کسی اجازه ورود ندیم

یه فیلتر واسه روحمون که انسانی متعالی شیم

وای خدای من  حتی فکرش هم قشنگه یعنی میشه؟!.......

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت1:10توسط رویا | |

 

                                        

 

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ي از جزیره رفتند.نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت.هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت وبه مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستها ي ا وپاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود ما نیست، نتیجه دعا ي دیگران برا ي ماست.

 حالا توبگو تو زندگیت واسه چند نفر دعا کردی؟ چند بار از خودت گذشتی واسه آرامش دیگران؟ تا کی فقط باید خودمون رو ببینیم؟ بیاین با هم دنبال رسالت گمشده خودمون باشیم! ......... راستی رسالت تو توی زندگی چیه؟

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت3:17توسط رویا | |