سلام ای مهربون
به وبلاگم خوش اومدی اینجا پره از حرفهای دلم برای تو.
می نویسم به این امید که شاید یه روز مثل امروز به خلوتگاه دلم بیای و از راز دلم باخبر شی.


|
کوچه های غریب خیال را با گامهایی آذین می بندم که زمین بارها به روی او بوسه زده و دیوارهایش را به دست نقاش زمان می دهم تا طرحی از دست پینه بسته مرد خیال ها بکشد. سوسوی چراغ را در دل تاریک شب با هزاران امید می نگرم تا باز هم امشب مرد افسانه ها را از پشتش ببینم . دستهای نحیف کودکان را با غذایی قوت می دهم که فرستاده اش با نقابی در پس دیوارها نظاره گر اوست. او می نگرد و ما دستهای قوت گرفته خود را به سویش دراز می کنیم. لحظه ها گذشت... اما او نیامد... سپیده سر زد و تسلی بخش خاطرها نیامد... آنگاه فریاد می زنم کجایی تا دستهای خود را به طرفت دراز کنم تا ببینی از غم دوری تو عذاب می کشم؟! کجایی تا عروسک کاهی تازه ام را نشانت دهم و به رویش لبخند زنی؟! صدای گامها در کوچه ها خاموش شده.... نفس ها در سینه حبس شده ... صدای زمان در گوش همه زمزمه ای گنگ و مبهم دارد... و حال تو ا ی فرشته ، بنگر که نخلها در غمت گریانند ، بنگر که چاه با تمام وجود فریاد برآورده و منتظر صدای دلنشینت است، بنگر آسمان گریه کنان رویت را می نگرد ، بنگر که خاکها سراسیمه به دنبال تواند، بنگر همه ما سرگشته توایم... فریاد ها را می شنوی ؟ صدای گریه ها را می شنوی ؟ تو شبانه کوله بار سفر را بستی و بدون هیچ بدرقه ای عازم سفر شدی و ما را در تب و تاب نگاهت آشفته و نگران در این دنیای خاکی تنها گذاشتی ... می دانم اکنون دست در دست خدایت در کنار پاره جگرت و در کنار رسولت نشته ای پس ای ناجی غریب من ، یکبار دیگر نگاهم کن و شفاعتم را کن که همه ما محتاج توایم.
چه دلگیر و خسته ام ....... پرده های غم در سراسر زندگی ام سایه افکنده. یارب چه می کنند این آدمیان که شایستگی نیابت تو را ندارند سکوت غمگین شهر دل زخم دیده ام را...
چه باشکوهی ای ماه وچه بی تاب عروس آسمانی امشب چه با غرور در حجله عشق نشسته ای در بزمت ستاره ها خفته اند ، کسی پایکوبی نمی کند در اوج شکوه تنهایی...
ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد مهدی اخوان ثالث
|
منو![]()
صفحه نخست
|