تبليغاتX

باران - اشک

باران

سلام ای مهربون

 به وبلاگم خوش اومدی اینجا پره از حرفهای دلم برای تو.

 می نویسم به این امید که شاید یه روز مثل امروز به خلوتگاه دلم بیای و از راز دلم باخبر شی.


 

                                                         

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . عارفی از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
عارف با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت2:8توسط رویا | |